تبليغاتX
داستانهای زندگی
دل نوشته ها
به نام  هستی بخش

در زمان گذشته روزی با دوستانم  قصد سفر کردیم به دلیل  نداشتن وسیله نقلیه نا چار بودیم بیشتر راه را پیاده طی کنیم. هنوز چند کیلومتری از راه را نپیمودیم که بر سر  مسئله ای بین دوستانم اختلاف افتاد و حمید از شدت  عصبانیت سیلی محکمی بر صورت مهدی نواخت در چشمان مهدی مرواریدهای اشک جمع شد اما سرش را پایین  انداخت و روی سنگی سر در گریبان نشست . بعد از توبیخ کردن حمید که نتوانست خود را در هنگام خشم کنترل کند و بهترین  دوستش را آزرد به  سراغ مهدی رفتم چوبی در دست داشت و خطوطی را بر روی شن می نوشت . خواستم  چیزی بگویم تا دلداریش دهم اما دستانش را به علامت سکوت بالا برد وگفت:اشکال نداره کنارش نشستم  و به خطوطی که نوشته بود چشم دوختم نوشته بود: امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد  . بعد از زمانی اندک دوباره به راه خود ادامه دادیم وقتی شب چادر سیاهش را  پهن کرد تصمیم گرفتیم کنار رودخانه ای شب را به صبح برسانیم بعد از کمی نشستن مهدی برای آوردن آب به کنار رودخانه رفت اما ناگهان پایش سر خورد و در آب افتاد با فریاد مهدی من و حمید برای کمکش رفتیم چون می دانستیم او شنا بلد نیست حمید که اندامی ورزیده تر داشت قبل از من به داخل آب پرید و مهدی را نجات داد  . صبح همان شب فراموش نشدنی با  صدایی از خواب برخاستم .مهدی مشغول حک کردن چیزی روی سنگ بود بلند شدم و جلو رفتم روی سنگ نوشته بود: بهترین دوستم جانم را از مرگ نجات داد . گفتم: مهدی چرا تو وقتی از دست حمید سیلی خوردی آن را بر شن نوشتی و لی وقتی نجاتت داد بر سنگ حک کردی؟ گفت: وقتی از او رنجیدم آن را بر شن نوشتم تا با باد فراموشی از ضمیرم پاک شود اما وقتی مرا از مرگ نجات داد با سختی روی این سنگ حک کردم تا هیچوقت فداکاریش از نظرم محو نشود و به خاطر داشته باشم جان داشتنم را مدیون او هستم حمید که همه حرفهایمان را شنیده بود با چشمانی پر از اشک برخاست و مهدی را در آغوش کشید و گفت: امروز تو بزرگترین درس  زندگی را به من آموختی...........

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 21:14  توسط تنها  | 

بر لبه بام ایستاد اززندگی خسته شده بود افسرده و دلشکسته تصمیم

داشت به زندگیش پایاندهدصدایی از پشت سرش گفت:زندگی زیباست

بدون توجه به صدا با خود گفت: وقتی همه درهای امید به رویت بسته

میشود زندگی چه قشنگی دارد؟ صدا دوباره گفت: از چه دلگیر شدی؟

دلخوشیها کم نیست از این پندها متنفر بود عصبانی به سمت صاحب

صدا بر گشت تنش لرزید پسر همسایه شون بود که شعر می خواند او  

 نابینای مطلق بود و با خط بریل روی پشت بام درس می خواند

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 15:58  توسط تنها  | 

بسم ‌الله الرحمن الرحيم

                                                            

                                       تقديم به خوبترين زندگي‌ام

در وجودم احتياج مبرمي به تنهايي احساس مي‌كنم. زندگي با همه زيبايهايش انگار براي من به جهنمي تبديل شده است. گاه حس مي‌كنم ميل به بودن و زيستن در من فروكش كرده است به خودم مي‌گويم امشب حتماً به اين زندگي پردردم خاتمه خواهم داد.

وجودم را مدتها گم كرده‌ام و از يافتنش عاجز شده‌ام. خدايا از اين همه ناتواني به تنگ آمده‌ام دلم مي‌خواهد از همه مردم انتقام بگيرم مردمي كه جز نگاه‌هاي هرزه و احساسات ساختگی چيزي دروجودشان يافت نمي‌شود خداي آيا من هم از اين مردمم؟ آري آري محيط بر من هم بي‌تاثير نبوده من هم نگاه هرزه داشتم. احساسم دروغ بود و عشق را انگار در فيلمها مي‌ديدم مثل همه مردم نسلم به ده نفر شماره مي‌دادم ازده نفر شماره مي‌گرفتم ولي حتي براي يك روز هم حوصله فكر كردن به آنها و احساساتشان را نداشتم. بي‌آنكه معني دقيق دوستت دارم را بدانم آن را به كار مي‌بردم و مي‌شنيدم هر چه بيشتر مي‌گفتم و بيشتر مي‌شنيدم از درك آن عاجز مي‌شدم.

از دوران كودكي پسر بازيگوش و سربه هوايي بودم تمام فكرم اين بود كه با دوستان به خيابانها روم و تفريح كنم. تنها چيزي كه اصلاًُ به آن اهميت نمي‌دادم درس خواندن بود به زور توانستم مدرك ديپلم را بگيرم بعد از گرفتن ديپلم دفترچه عازم به خدمت گرفتم. هرچه پدر و مادر مخالفت مي‌كردند و از من مي‌خواستند براي رفتن به دانشگاه درس بخوانم به گوشم فرو نمي‌رفت. به سربازي رفتم و دو سال را گذراندم.

بعد از برگشتن از سربازي پدر با اندوختهايش توانست يك اتومبيل براي من بخرد تا تنها پسرش كه حرفه‌اي بلند نبود بيكار نباشد و در خيابانها پرسه نزند.

بقیه  داستان در ادامه مطالب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 10:8  توسط تنها  | 

                 به نام خدا

                                                                تقديم به وجود پر مهرت

 

                                                                                      

من هنوز اينجا نفس مي كشم   نفسي پر از درد  در زير اين آسمان تيره  و   به  غم نشسته.

 

صداي سم اسبان را مي شنوم اسباني كه ارابه مرگ را مي كشند و شتابان به سوي من مي آيند

 

تا تن خسته ام را از اين غوغاي زندگي نجات دهند. نگاهم مدتهاست به انتظاراو  نشسته است

 

خدايا خسته و ناتوانم از اين همه انتظار.

 

چند روزي است كه او را نديده ام كسي را كه به  دردهايم با جان ودل گوش فرا مي داد و مرهمي

 

بود بر قلب مجروحم

 

همه اتفاقات از آنروز شروع شد روزي كه طاقت از كف ربودم وچشمانم با شدت شروع به باريدن

 

گرفت هق هق گريه هايم نظرش را به سويم جلب كرد .پس از ثانيه هايي اتومبيل را نگه داشت و

 

با دلسوزي گفت((پياده بشين تا شايد حالتون بهتر بشه)) پياده شدم و باز اشك  ريختم ناگهان او را

 

كنارم احساس كردم دستمالي به طرفم گرفته بود با  دستان لرزان  دستمال را از او گرفتم و  تشكر

 

كردم . دقايقي طول كشيد تا بتوانم بر خودم مسلط شوم و اشك نريزم . وقتي از من پرسيد چه چيز

 

مرااينچنين آشفته كرده؟ از اين پرسشش يكه خوردم و ناخودآگاه به او نگريستم صورت جوانش از

 

شرم گلگون شد و ازمطرح كردن سوالش عذر خواست به خودم گفتم:(( چرا به اين غريبه دردهايم

 

رانگويم چيزهايي را كه مثل كوه بر دلم سنگيني مي كند و من از اينكه اين مطالب را نزد اطرافيانم

 

بازگو كنم شرم دارم پس به او مي گويم و بار دلم را كاهش مي دهم))

 

پس از مكثي شروع به سخن گفتن كردم از خيانت شوهرم گفتم  ازلگدمال شدن احساسم سخن راندم

 بقیه  داستان در ادامه مطالب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 9:55  توسط تنها  | 

با عرض سلام  خدمت شما

از این به بعد شما  داستانهای

زندگی را در این وبلاگ خواهید خواند

پیشاپیش از همراهیتان  متشکرم

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 19:31  توسط تنها  |